۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

برای همین بچه ها را دوست دارم دیگر. فکر می کنند قبل از آن ها کسی دنیا را ندیده. کسی کاری نکرده. چنان با انرژی شروع می کنند که باور نمی کنی تمام شده ای و تمام نکرده ای.

هر کار می کنم کمرم راست نمی شود. انگار یک مهره اش جایی مانده. نیست. این علی کوچولو هم هی همین را می پرسد ها! من هم که جواب ندارم بدهم. اصلا یادم نمی آید از کی کمرم خم شد حتی .. فقط دلم نمی خواهد قصر خوش بینی هایش را بشکنم. مداد را می دهم دستش و می گویم می توانی! و وقتی این را می گویم واقعا می تواند ها! و خوب هم نقش می زند. من اشک می ریزم حتی .. و سعی می کنم پا به پای خیالات 6 ساله اش، راه بروم به هر کجا که می خواهد برود و هر جا که بخواهد بسازد. من که از این دنیای حقیر لعنتی چیزی نمی خواهم و یک علی کوچولو بیشتر ندارم و فقط فقط می خواهم اگر خواست، اگر کاری را خواست انجام دهد، بتواند! برای همین هی جاهای خالی اش را پرمی کنم و همین طور که راه حل نهایی را توی مشتم قایم کرده ام، هیچ نمی گویم تا دانه دانه ی راه ها را برود (در حالی که دستش توی دست من است) و آن گاه است که حجت بر او تمام خواهد شد. نقش بزن علی کوچک من!