19

۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

بطری آب گریپ فروت را یک جا سر می کشم. خوب که تمام می شود یادم می آید چقدر امروز هوس گریپ فروت کرده بودم. اما حالا هر کار می کنم نمی توانم روی مزه اش تمرکز کنم. شاید هر چیز دیگری هم توی بطری بود همین طوری سر می کشیدم. داشتم همین را می گفتم آن روز. می گفتم مسخ شده ام. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی موقعیت زمانی و مکانی، هیچی به هیچی. صفرتر از آن چیزی که حتی فکرش را بکنی.

امشب دارم فکر می کنم بنا به دلایلی که فقط به عقل خدا قد می دهد من باید زنده باشم. یعنی یک جورایی این زنده ماندن است که عجیب است و اتفاق است و ناگهانی. سر شام می گفت فشارش رفته بالا و ما احتمالا باید توجه بیشتری به خرج می دادیم. خوب که حرفش تمام شد می گویم "من هم بگویم؟" مشتم را باز می کنم و جلویش می گیرم. " ببین چی تو دهنم بود!" مبهوت به تیکه ی تیغ کاتر که کف دستمه نگاه می کنه و هی می گه خدا رحم کرد. کم کم توهم قورت دادن اون تیکه تیغو می گیرم و یک مزه ی فلزی دهنم رو پر می کنه و هی فکر می کنم چرا قورتش ندادم. خوب است ها هی توی بیداری لاف مرگ می زنیم! مردن اما حجیم است و سخت. لیاقت می خواهد.