۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

..: یاهو ::..

ساعت شش و چهل ونه دقیقه ی پی ام است. تیمسار در حالی که دارد مرتالیتی را با دقت توضیح می دهد انگشت اشاره اش را به پای من نشانه رفته. پایم را ثابت نگه می دارم و سعی می کنم زیر پوستی نوسان کنم که فکرهایم پمپ شود.

باد بدجوری با پرده بازی می کند و یک هوایی می آید تو و آدم را هوایی می کند. به عضله های پنجه در پنجه ی شکم نگاه می کنم. هی این کلمه ی interdigitate را تکرار می کند. احتمالا دیگر از ته مانده ی اعتقادات بغل دستی ام چیزی نمانده و من وکیل هیچ کس نیستم.

گوش سمت چپم بدجوری سوت می کشد. احتمالا این روزها فشار سرم حسابی بالا رفته. به پنجره نگاه می کنم و ساختمان های آن بیرون که صدای نی لبکی از دور توی گوشم می پیچد. بی خبر از این که مدتی ست این صداها در من حسی ایجاد نمی کند. بی توجه به همه زل زده ام به دیوار رو به رو و در حال منت گذاشتن سر خدا هستم.

اصرار نکن! من دیگر با چشمان معصوم کودکان جنگ زده هم آشتی نمی کنم.