٢:۳٤ ‎ب.ظ ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

می گفت قرار بوده که من خسته باشم. قرار بوده که تو بچه باشی. قرار بوده که من حساب کتاب بلد نباشم. قرار بوده که تو عمق نداشته باشی. قرار بوده که من گریه کنم. تو دیوار باشی. نه که جبر ها! یعنی همین تقسیم بندی! یک لحظه صبر کن! من نفهمیدم! می شود دوباره توضیح دهی؟

نقطه

نمی دانم دقیقا چه چیزی ست که من ندارم! ولی می دانم یک چیزی هست که مثل همان پوست موز سر راه، نمی توانم دورش بزنم. دیگر عادت کردم که بعضی ها آن را به تایتل دکتر بودن نسبت بدهند. فکر نمی کنم از جنس اهمیت باشد اما این را می دانم که نسبت به اهمیت هایم هم بی تفاوتم کرده. نمی دانم. شاید هست. شاید می کشیمش. توی ترافیک های فکر توی جمجمه. یا گمش می کنیم. توی فاصله ها. و شاید هم ما خوابیم. من و.ق.ت ندارم لطفا.

امروز که داشتم اولین مسیج های سیصدوشصتم را پاک می کردم چیزهایی می دیدم که فکر نمی کردم روزهایی وجود خارجی داشته اند. یک زمانی، ما، دوست ها، با هم حرف می زدیم. باورت می شود؟؟؟ حرف می زدیم! ‌من که باور نمی کنم با این همه سکوتی که الان می شنویم به خاطر همان نمی دانم چه چیزی که نداریم.

این بود انشای من.