9

٩:٢٢ ‎ب.ظ ٩ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

امشب بسی نوستالژیکم. از تقویم دیواری که هنوز صفحه ی آبان و نشون می ده تا آهنگ "mon mec a moi" که منو می بره وسط خونه ی کارسون و حس غریب و مسطح بودن محیط و حرف یکی که می گفت بعضی جاها به آسمون نزدیک تره. یه سری آهنگ که منو یاد پیاده روی های طولانی تو ایرواین می ندازه! و حتی نموداری که آقای یزدانی کشید و عصبانیت از این که چرا هفته ی پیش وقتی آقای شهریاری رو دیدم نمی تونستم واسه دل خودم شاد باشم. و نوستالژی های قبل تر. از همه بدتر لیست دوستای ٣۶٠ و عکس هایی که خیلی آشناست. سردسته اش همین نیکو .. و مرضیه و فا (که عکس نداره) و مهسا و یک عدد فرزانه و سارا و هانیه و خیلیای دیگه .. حتی بهار که نمی دونم الان چه غلطی داره می کنه. یه چیزی ما رو پرت کرده این ور اون ور که یه جورایی ما رو بیشتر به هم مربوط می کنه. یکی دل بز به جون من یکی انداخته و یه چیزی مغزمو می خوره. تو این همه مدت چه غلطی می کردی؟ ‌روراس بخوای حرف بزنی چی داری بگی؟؟؟  اینقدر این فکرها اذیت کننده است که یه سری مشغولیت واسه خودم ردیف می کنم که یاد یه روزایی نیفتم و یاد یه سری کارا که تو مغزم بود و یاد این که هم قطارام دارن چیکار می کنن.

"من" اینجا ایستاده و برای قطارتان دست تکان می دهد. خداحافظ رفقا!  

پ.ن : این روزا می ترسم دماغ آدما به تو فرورفته بشه اینقد خودشونو تو خودشون فرو می کنن. ما اجازه نداریم تحقق پیدا کنیم؟

پ.ن : خطبه ی ٢٢٣ - چه بسا کسی را در آفتاب سوزان می بینی، بر او سایه می افکنی یا بیماری را می نگری که سخت ناتوان است، از روی دلسوزی بر او اشک می ریزی، اما چه چیز تو را بر بیماری خود بی تفاوت کرده و بر مصیبت های خود شکیبا و از گریه بر حال خویشتن باز داشته است؟ .. چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته؟