8

٧:٥۱ ‎ب.ظ ۸ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

من نمی فهمم تا کی باید ثابت کنم. یک چیزهایی هست که با نوشتن هم حل نمی شود. باید یک بار برای همیشه بری بزنی توی صورت آدم ها. من نمی فهمم کی قرار شد که من بیایم خـِر آدم ها را بچسبم توی خیابان بگویم من زهرا تارا متولد ۶۶ هستم. وقتی می گویم ۶۶ یعنی ۶۶. من غرور بلد نیستم. اما آدم خوب! یک زمانی برای من گذشته که برای تو نگذشته. این را بفهم! نمی گم عقب بکش. حرمت نگه دار! حرمت عمقی که هست و حوصله ای که نیست.

می فهمم چه می گویی. زیادی هم می فهمم. اصلا همین فهمیدن به من بی خیالی می دهد. بی خیالی سر دعوای عروسک بازی و ماشین بازی. و شکر سر این که دست و پا دارم و خرده ای شعور.

من نمی دانم تا کی باید فکر کنم موقعی که از جلوی مردمک آدم ها رد می شوم به کدام دیوار باید نگاه کنم که تویی که دماغت را می گیری بالا و جواب سلام آدم را نمی دهی تز ندهی درباره ی دیوارها و آدم ها. من نمی دانم چی باید صدایتان کنم. اصلا حوصله ی صدا کردن ندارم. من حوصله ی گفتگوی تمدن ها را هم ندارم و ارتباط هایم را نمی شمارم. یک قضاوت درست مرا هزار برابر به هیجان می آورد تا آمارهای شما از این ور و آن ور. من نمی فهمم مگر چقدر آدم احمق تر وجود دارد که هر کسی به خودش افتخار می کند و با حماقت های بقیه به خودش شخصیت می دهد؟ (ده بار این را گفتم فکر کنم) من نمی فهمم. ما چرا عجله می کنیم؟ مثلا که توی یک سال عمر ١٠ سال زندگی کنیم؟ که اندازه ی ١٠ سال پیر شیم؟ که مثلا مملکت کمتر ریخته باشد؟ که مثلا دستمان جلوتر باشد؟ جلوتر از چی؟ باور کن ١٠ سال زل زدن به دیوار به همه ی این دویدن ها می ارزد.

بابا جان! یه کم وسیع کن دلت را. یعنی نه که کش بیایی ها! از خودش بخواه! آخر بنده ی خوب! من جای تو خجالت می کشم از چانه زدن هایت. ما اینجا را با بازار بورس اشتباه گرفته ایم؟؟ ببین کی آمده ای؟؟؟ وقتی ملتی ریختند زدند کشتند و بردند تو را خواب برده بود؟؟ برو لای خط های همان جزوه ای که ١٠ جور های لایتش می کنی که یک وقت رنگی پررنگ تر از نوشته های آن نماند. برو که حرف های من عیار ندارد برای چرتکه ی تو. برو حساب کتابت را بکن ببین یک من ماست چقدر کره می دهد. اصلا برو هر گندی می خواهی بزن! فقط یک روز برگرد! من منتظرم.