6

٤:٠٦ ‎ب.ظ ۳ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

چیزی این وسط عجیب می زند. چیزی جایی مانده. گذشته ای همین وسط مدفون شده. شاید هم کمی آن طرف تر. باز با آخرین سرعت از آخرین ورژن خودم دور شده ام. و می ترسم. از نوستالژی پشت بعضی آهنگ ها. از دیدن بعضی آدم ها. و از غربتی که بین آدم های جدید دارم. و از رسالت یا شبه رسالتی که هی بر دوشم احساس می کنم. چند بار خواستم این را بگویم که اصطکاک هایی که این روزها می بینم خنده دارند. بچه ها، یا همان آدم های جدید، بی نهایت خنده دارند و مثل وازلین روی چروک های صورتم اثر می کنند. آدم می ماند توی این دنیا چه خبر است؟؟  هر چند از گرفتاری هایی که آدم های قدیم توی صورت آدم تف می کنند خیلی بهتر است. حرف خاصی نمی گم این جا .. خبرت نکردم .. بساطت را جمع کن و برو! "من" حوصله ی مخاطب ندارد. بی پروا هذیان می گوید و با خودش حساب کتاب می کند.

حسابم، کتابم، فکرهایم، همه، جایی مانده .. گذشته ای، آرمانی، دوستانی، حرف هایی، وقتی، برای زل زدن به دیواری، اااااا! گلدونم ٨ تا برگ درآورده !!!!! D:D:D:D:D: