٢:٤۱ ‎ب.ظ ٢٦ دی ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

نیستی ببینی و اوضاع من این روزها دیدن دارد! من می خندم! بی مسئولیتانه! انگار که هیچ کس نسوخته! انگار که احمق وجود خارجی ندارد. می خندم چون می توانم بخندم! نیستی ببینی چقدر من، ساده لوح شده. خودش هم به ریختن دامن می زند. گفتم که من ِ مورچه این نزدیکی ها دو تا دانه شن را به سختی بر می دارد می گذارد روی هم و زیر پایش تپه تپه و خانه خانه فرو می ریزد. ما شعر می خوانیم اینجا. کلیپ می سازیم. این صدای من است. صدای من اگر غریبه باشی برایت از افسانه های خوب می گوید. صدای غیرتمند من بوی امید می دهد. کسی متعلقاتش را نگرفته! خودشان تمام می شوند می پوسند و می ریزند. ما اینجا کـَـل می اندازیم وگرنه هیچ جا هیچ خبری نیست. ما پرچم نداریم که زیرش بمیریم حتی! یادت اگر باشد من نقطه ی سیاه گوشه ی تابلویی بودم که آرزو به دل ماندم ببینم که رد می شوی!!! هه! آمدی که دست پیش را بگیری و آدم بسازی که آدمت بسازد مرمت کند. اما اجازه؟ نیستی که! نمی خواستی کمی بیشتر باشی؟ یک بار دیگر الفبایش را بگو! یادم رفت! یعنی .. امتحان داشتم! اجازه؟ می خواستم بگویم که نیستی ببینی ته مانده ی مبارزه به کجا می رسد. به عفونت. و حتی عفونت تمیز تر از عقل می نماید که عقل چیز کثیفی ست. من تو ترکم. و مثل همیشه یک فراموشی زمینه ای در پشت چشمانم هست که خواسته و ناخواسته همه را پاک می کند. همه را بی اجازه ی من می بخشد. من هر روز صبح را می بینم!!!! با این همه رخوت حسگرهایمان! که می توانیم خودمان را در یک کتابخانه ی چند ده متری ساعت ها حبس کنیم که جسدمان تحویل زندگی داده شود.. حتی دیگر خوابم هم نمی آید. هنگم و با کمی فکرگردی و هذیان گردی یادم می آید که .. یادم می آید که .. چی یادم آمد؟ .. فکرهااااایم را کجاااا گذاشتـــــی؟؟؟؟