۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ٢٥ آذر ۱۳۸٦

..:: یاهو ::..

یک نخ را با دندانم گرفتم کشیدم. پاره که شد نخ را یکی یکی از لای درزهای چادرم در آوردم. بالاخره درز چادر باز شد. گاهی مسئله همین است! درست در لحظه ای که صاحب خانه تو را به مهمانی می خواند بنشینی توی خانه اش و مدت ها با نخ چادرت ور بروی.

یا فکر کن در مهم ترین لحظه ای خوابت ببرد.

یا این که روی یک صفحه ی سفید یک طناب بزرگ بکشی و دانه دانه پیچش هایش را سایه بزنی! گاهی زیبایی همین پارادوکس هاست که کنار هم جمع می شود. من که مهمم. و بقیه اش لحظه هاست که با تکرار می خواهد نگهشان دارد.

تو می گویی شعر است؟؟ آخ! این هول دائمی که برای آدم هوش و حواس نمی گذارد که. اصلا حواست هست چه می گویم؟؟؟؟