۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ۸ شهریور ۱۳۸٦

..:: یاهو ::..

واضح است دارد مزخرف می گوید. صبرم تمام می شود. پوست صورتم را که کندم و ناقص کردم می افتم به جان دست هایم. مداد دستم می گیرم. تمام نقاشی ها٬ کاریکاتورها٬ خط ها٬ لوگوها و تذهیب ها را سر کلاس های مزخرف زیادی تمرین کرده ام و تهی شده ام از طرح های تازه. شروع می کنم به خط خطی کردن. می گه نباید سخت گرفت. بعضی هاشون ارزششو ندارن. صفحه پر شده. ساعت ۱۰:۳۰ است. کلاس تمام می شود. همیشه از این بلاتکلیفی زمان استراحت حالم به هم می خورد. یا باید بروی بوفه همان خوراکی های تکراری٬ آدم های تکراری٬ خاله زنک بازی های تکراری را تحمل کنی یا با قیافه ای هدفمند خودت را به گوشه ای برسانی. و من همیشه در پیدا کردن این گوشه مشکل داشته ام. خودم را به کتابخانه می رسانم. کتاب را روی میز می گذارم و می دانم که چیزی نخواهم خواند. سریع کتاب را می بندم و سرم را می گذارم روی میز. گوشه ی دنجی برای تنها بودن نیست. فقط می خواهم کسی کاریم نداشته باشد و باز خط خطی های تازه! نیم ساعت آخر کلاس سخت می گذرد و بالاخره تمام می شود. توی راه تمام اتفاقات روز توی سرم می چرخند و توی دور باطل می افتند.

۳ ساعت تمام می خوابم و وقتی بیدار می شوم. شب شده. چشمم را که باز می کنم خودم را می رسانم به آشپزخانه و هر چیزی که گیرم بیاید می بلعم. توی آشپزخانه می مانم انگار کار مهمی دارم. حرف می زنیم. دقیقا همین بحث ها مبطل ترین وقت های روزم هستند. تلویزیون هر برنامه ای که داشته باشد نگاه می کنم. آخرای شب به اتاقم افتخار می دهم که واردش شوم و به وضع قابل تحملی تبدیلش کنم و می خوابم زیاد! وسط های روز بعد بدجوری سردرد می گیرم. این قدر بیرون از خانه حواسم پرت است که فقط هر چند دقیقه یک بار می گویم آی سرم و حتی بروفن نمی خورم تا برسم خانه. خودم را پرت می کنم روی تخت و نگاه می کنم به سقف.

این گونه می شود که با وجود صدها برگه ای که سیاه می کنم٬ صدها ساعتی که می خوابم٬ صدها چیزی که می بلعم و فرو می دهم٬ صدها خراشی که روی صورتم می کشم٬ صدها بحث بی هدفی که می کنم٬ صدها ساعتی که می گذرانم به ول گشتن بیرون از اتاقم٬ باز این زمان لعنتی صبر می کند و وقتی لحظه ای مرا تنها پیدا می کند چشمانش را آن چنان در من فرو می کند که فرار می کنم می روم بیرون از اتاق. برای دیدن صدمین فیلم تلویزیون! 

-----------------------------------------------------------------------------

The eyes of the truth are always watching you ..

-------------------------------------------------------------------------------