۸:٤٢ ‎ب.ظ ۳ شهریور ۱۳۸٦

..:: یاهو ::..

ای کاش با یک جمله٬ یک جمله می شد آن لحظه را نگه داشت که فکر کردم شاید بمیریم ..

خیلی زود فراموش خواهم کرد قصه ی آن مرد لر را ..

این اولین بلاست من بود بعد از حادثه ی سه شنبه ..

من هم فراموش کردم. حتی من که به خودم اخطار داده بودم.

نمی فهمم خودم را و فکر می کنم بقیه هم همین قدر نمی فهمیدند مرا؟؟

انگاری بر هر انسانی واجب و لازم است که یک بار گروگان گرفته شود.

نه! شاید دو بار! و با این عجزی که در خودم دیدم چه بسا بیشتر!

----------------------------------------------------------------------------

 شنبه صبح:

ساعت ۸:۵۰ دقیقه است. گزارش هایی از سه شنبه را در خبرنامه ی جای پا می خوانم. چند اشاره ی کوتاه به اغتراضات و درخواست های مرد گروگان گیر کرده و این کمی التهابم را می خواباند. دیگر صحنه ی ترسم را فراموش کرده ام و همه اش فکر می کنم شاید اگر چیز بزرگتری را فراموش نکرده بودم ترسم شکل دیگری به خود می گرفت. من تمام تلاشم را کردم که آن صحنه را در یادم نگه دارم اما نشد و هر چه فکر می کنم نمی فهمم آن روز چرا تا عصر گریستم.

امان از دست این حس ها!! چرا حسم در حافظه ای جا نگرفت؟؟ چرا همه چیز را با عقل حسابگرم باید به یاد بیاورم؟؟ در حالی که آن حس عظیم نزدیکی به مرگ بسیاری حرف ها را برایم بدیهی کرده بود. مصداق همان بود که می گویند همه ی آدم ها هنگام غرق شدن یک جور خدایشان را می خوانند. می دانی؟؟ در آن لحظه برایم اهمیت بعد از مرگ و قبل از مرگ یکی شده بود و حتی بیشتر. 

نمی دانی چقدر بعد از آن روز احساس پیری می کنم. انگار اینقدر در این دنیا زیسته باشم که به آن انس گرفته باشم. باورش کرده باشم. می دانی چند سال طول کشید؟؟ از کودکی که همه ی دنیا برایم معجزه بود. ۲۰ سال!۲۰ سال گذشت تا عادت کردم و قانون کلی اش را قانون نداشتنش دانستم. از آن مسئله هایی ست که با استقرا حتی حل نمی شود و فقط صورتش پاک می شود.

چقدر در آن لحظه حجم عظیم کارهای نکرده ام به من هجوم آورد

و حالا بعد از ۴ روز چقدر همه چیز عادی شده است.

پ.ن: الان فهمیدم اشتباه لینک داده بودم. منظورم این لینک بود اگه خواستید بخونید!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

می گفت:‌ ماه در چاه است .. و مگر تو چاه دیده ای که بدانی ماه در چاه چقدر زیباست؟؟

 از آن روز بود که راه افتادم تا چاه پیدا کنم ..