۳:٢٥ ‎ب.ظ ٢۱ تیر ۱۳۸٦

..::‌یاهو ::..

کم پیدا بود .. زیاد حرف نمی زد .. کاری به کارت نداشت .. بعد از مدت ها پیدایش می شد .. وقتی از دردهایت برایش می گفتی سکوت می کرد و هیچی نداشت بگوید .. بعد به طرز عجیبی رفتارش تغییر می کرد .. شروع می کرد به جینگول بازی های مخصوص خودش .. کلی می پرسید .. کلی حرف می زد .. خودش را بدجوری کوچک می کرد .. هر موضوع جدی ای را به سخره می گرفت .. اینقدرکه حتی به حرف های خودش هم میخندید .. این آگاهانه بودن خنده هایش بدجوری آزارم می داد .. بعد هر کاری از دستش بر می آمد می کرد .. و کارهایی را که به ظاهر خیلی مسخره بود به جدی ترین حالت انجام می داد .. و بعد هزار تا دلیل می آورد که کاری نکرده .. و تو نباید فکر کنی که این ها برای تو بوده .. و بعد بدون این که منتظر نتیجه ی کارهایش بماند کوله اش را می گذاشت پشتش و می رفت .. و معلوم نبود دوباره کی پیدایش می شود ..

این بار آخر غیبتش طولانی شد .. همین شد که نشستم منتظر حادثه ای که باز کم بیاورم و باز به گوشش برسانم که باید بیاید .. و همین یک بار بود که انگار همه چیز سر جایش بود و همه در صلح و صفا به نظر می رسیدند ..

این فکر کردن است که همه چیز را خراب می کند و من همین بار آخر بود که فکر کردم .. فکر کردم که برای که کار میکند؟؟ استخدام کیست؟؟ چه خرده حسابی با من دارد؟؟‌چرا رفتارش عوض می شود؟؟ چرا ناگهان می خندد؟؟ چرا هر کاری که توانایی انجامش را داشته باشد می کند؟؟ چرا منتظر نتیجه ای نیست؟؟‌ و مهم تر این که الان کجاست؟؟ و به چند نفر دیگر کمک می کند؟؟ اصلا این آدم خودش به کمک نیاز ندارد؟؟ توهین از این بزرگتر که کسی را در دنیای خودش راه نمی دهد؟؟

انگار این بار چیزی جدی به اسم «من» به سخره گرفته شده بود!!

...

این بار که بیاید حتما از درد جدیدم برایش خواهم گفت ..