۱:٢۸ ‎ق.ظ ۱٢ تیر ۱۳۸٦

..:: یاهو ::..

سرم سنگین است .. انگار زیادی خوابیده ام .. و یک سری افکار به درد بخور و به درد نخور٬ پردازش نشده٬ با هم فراموشم شده از دیشب تا حالا .. از بس خیلی چیزها را به طور موقت کنار گذاشته ام ..

دکمه ی start را فشار می دهم .. صفحه ی زیر پاهایم با سرعت ۸/۰ کیلومتر در ساعت شروع به حرکت می کند .. اینرسی پاهایم مخالفت می کنند .. تحویلشان نمی گیرم .. راه می روند .. دستم را می برم روی دکمه ی ۲ .. حالا صفحه با سرعت ۲ کیلومتر در ساعت حرکت می کند .. باز پاهایم غرولند می کنند .. من یادم هست که راه بروم .. دستم را می برم روی ۴ .. دیگر فرصت ندارند حرف بزنند .. پاهایم.. بعد فکر می کنم سرعت راه رفتنم چند بود؟؟ .. ۳/۵ ؟؟ .. دستگاه را روی ۳/۵ تنظیمی کنم .. و حالا که گرم شده ام .. در حالت تعادل راه می روم .. این راه رفتن عادی من است .. که ساعت ها با همین سرعت می توانم راه بروم ..

همه اش تقصیر دستم است .. وسوسه می شود .. دکمه ی ۶ را می زنم .. آرام شروع می کنم به دویدن .. و ۸ .. .. حالا این دویدن عادی من است .. چند دقیقه بیشتر نمی توانم بدوم .. نفسم کم کم می گیرد .. تنگی نایژه ها نشانه ی واضحی از زیاده روی ست .. زود باید برگشت به تعادل .. خسته می شوم .. ایست!

به سادگی یک تصمیم‌٬ یک امضا و یک تعهد .. سرعت زندگی زیاد می شود .. گاهی از توانم خارج می شود ..

اما می دانی؟؟ لازم است ..

در این سرعت های زیاد٬ گشایشی صورت می گیرد ..

وسیع می شوی و آماده می شوی برای سرعت های بالاتر ..

این را در کنار راه رفتن های ماراتنی می گویم!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

: کار خیر کردی .. تا این CD دیده می شه .. باقیات صالحاتیه برات ..

عکس های سفر .. ۳ ثانیه ۳ ثانیه .. با آهنگ زیبای سرخپوستی اش .. harvest song

با دیدن عکس ها شاد می شوم .. آخر شاد بودیم .. می خندیدیم ..

چه زود یادم رفت .. بیرون رفتن هایمان را .. دل تنگی هایمان را .. راه رفتن هایم را ..

چه زود یادم رفت .. چه بهت زده بودم روز های اول بعد از برگشتن ..

و یادم رفت .. سفید کردن وبلاگم را ..

و نوشته هایم را ..

راستش را بگویم می ترسم از برگشتن به جایی که وظیفه آغاز می شود!

از آنجا می فهمم برگشته ام که باز آدم ها ذهنم را قلقلک می دهند!!

توی اتاقم می روم .. توی این دو روز دیگر خیلی چیزها یادم آمده .. چیزی چسبناک فضای اتاق را پر کرده .. نفسم تنگ می شود .. هی نگاه می کنم .. آثار حیات خودم در جاهای مختلف دیده می شود که یادم رفته بود .. چقدر جالب زندگی می کرده ام .. از یادداشت های پیش دانشگاهی ورق به ورق می گذرم .. می گویم بزرگ شده ای هااا! .. کم کم ماده ی چسبناک به قفسه ی سینه ام فشار می آورد با دستانم سعی می کنم جا باز کنم هوا بیاید نفس بکشم .. نمی شود .. تنگ است .. تنگ .. انگار خانه با تمام اجزایش می خواهد مرا برگرداند .. اتاق را با جایش .. با وسایلش واگذار می کنم! .. من رفته ام! باور کن!

خواب های پشت صحنه٬ بد جوری مرا می ترساند .. حتی رادیو پیام که گوش می دهم .. در فکر خوابی هستم که دیده اند برای من .. و هی فکر می کنم .. چه شد که این را خواستی؟؟ .. چه شد که خواستی من این ها را بشنوم؟؟ این حرف ها در راستای کدام سیاست جدید است؟؟ .. باز کجا پنهانی تقلید می کنیم تا عقب نمانیم؟؟ کدام قسمتش تولید بوده؟؟ تولید خالص .. ای کاش می دانستیم درونمان بسیار داریم .. به اندازه ی کافی برای هستی بخشیدن به نیستی ..

می بینم ها .. می بینم این اضمحلال مغزم را .. که ذره ذره می جود .. مرا و هر چه با مصلحت اندیشی اطرافم جمع کرده ام .. می بینم پس می زنم هر فکر تازه ای را که ورودی می خواهد .. می بینم که پرتاب می کنم .. می اندازمشان دور .. که دیگر جایی برای یک فصل جدید ندارم .. و ریش ریش ها را بر هم منطبق نمی کنم .. و یک قانون کلی نمی یابم .. و یا قانون کلی ام بر یافته ها منطبق نمی شود .. بر آدم ها .. و حالا که فکر می کنم می بینم .. همین آدم ها بودند که به هر چه داشتم مهر تایید زدند .. تا یک آرامش کاذب داشته باشیم .. شب ها که می خوابیم .. این شب ها که می خوابیم .. این شب ها که با خیال راحت هم که می خوابم کابوسی بر کابوس های قبل اضافه می شود .. شاید باید فکر نکرد .. بیشتر دست و پا زد .. بدجوری نامتوازن است این چرخه ی ورودی و پردازش و خروجی .. می گوید: ای کاش آرام بودیم! 

...

و حالا ..

این روزهایم شلوغ شده ..و این گرمای تابستان رمقی برای غر زدن نمی گذارد .. جنازه ام به خانه می رسد .. و من جنازه شدن را از آنجایی دوست دارم که دیگر چیزی غده نمی کند درونم .. شاید خوب نباشد .. می دانی؟؟ این روزها طاقت نشستن پشت کتاب هایم را ندارم .. گفتم که .. شاید خوب نیست .. به جایش می نشینم پای حرف های آدم های واقعی .. و بچه های واقعی!! 

از تجربه های شخصی خود  یادداشت های شخصی بردارید!! تو که خوبی نمی نویسی؟؟ مدرسه ت خوب نبوده .. می خوای بگی می تونی همشو بدون کمک من انجام بدی؟؟ گفتی کدوم خانواده طبیعی زندگی می کنن؟؟‌ هان! کلاس می ذاشتی .. اخلاقتو خوب کن یه کم .. فردا بازدید داریم .. باید طرح ارائه بدیم .. طرح چی؟؟؟!!!! ای بابا! توضیح می دم .. از رو سررسید کذایی .. اون سطل زباله قراره بازیافت شه .. صدای بازیافت رو ضبط کنیم بگیم طراح on-line مون بکشه؟؟!! خروج بزنید بچه ها ..  

یادداشت بردارییییییییید!!