۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

..:: یاهو ::..

می گوید .. باز می آیم دنبالت می گردم ..

وااای! مهمان دارم انگار .. همه چی بدجوری خاک گرفته .. باید آب و جارو کرد ..

ورق به ورق پست هایم را دوباره می خوانم .. و فکر می کنم چقدر از آن موقع ها فرق کرده ..

از آن موقع ها که فکر می کردم باید هی اثبات کنم گذشته ..

و جایش را یک لال مانی عجیب گرفته ..

و یک بی قراری عجیب .. باور نمی کنی ..  برای قفل در اتاقم ..

و تنها چیزی که باز مرا گرم نگه داشته .. همین جاست .. و خواندن بچه ها ..

که نمی دانی چقدر خوشحالم می کند  که می گوید .. باران .. بی خیالی و شادم ..

نمی دانی چقدر به نفهمیدن هایت می خندم .. وقتی حتی زحمت آمدن به اینجا را به خودت نمی دهی ..

و جمله هایی را بر زبانت جاری می کنی .. که من فکر می کنم .. دراز گوشیم برایت نمایان شده ..

گفتم چقدر دلتنگم؟؟؟

گفتم انگار همه چیز را خودت می دانی؟؟؟

گفتم که راست می گویی .. هر وقت خواستی برای تحصیل بیا اینجا؟؟؟

گفتم مرداب؟؟؟

همش تقصیر شماست که قبل از خشک شدن ماسک می پرسید ..

وقتی که من آماده ی دروغ گفتن نیستم .. که منطقی جلوه کند ..

و آنجاست که دستم رو می شود ..

ببینم اصلا حالا که دارم برمی گردم .. می خواهم ببینم هیچ کدامتان هیچ انتظار خاصی نداشتید؟؟؟

هیچ حرف خاصی نمی خواستید بشنوید که من اینجا بگویم که ساکت نشستید تا تنها شوم؟؟؟

سفر کردن آیا هیچ معنای خاصی در ذهن شما دارد؟؟؟

برای من خوب شد اما .. تا تهش رفتم .. ته ته تنهایی!! .. ممنون!