..:: یاهو ::..
شاکی ام از دستت. دلخورم از دست تو وقتی که distractی و تمام زمین و زمان توی سرت می چرخند و نمی فهمی که من دارم هزینه می دهم برای هر لحظه ای که سعی می کنم کاری انجام دهم که یک وقت روزی به خودم نیایم ببینم به خاطر این کم ظرفیتی های خودم کاری بوده که می توانسته ام انجام داده باشم و نداده باشم.
شاکی ام از دست تو که تقصیر خودت نیست و شاکی ای از زمین و زمان و تمام صلح من را می شکنی و دانه دانه ی اجزاء محیط من را به سخره می گیری و آخرش یک خط دور من می کشی مثل همان خط ها که دور خودت کشیده ای و فقط خودت هستی و تمام زندگی جمعی و صلح توی ذهن من فرو می پاشد می رود توی زمین.
خسته ام از دست تو که انگار تمام سروتونین هایی که از لا به لای میگرن هایم جا مانده را می بلعی و می روی و یکهو آنقدر تهی می مانم با خودم و آنقدر خسته می شوم که دلم می خواهد لحظه های آخر زندگی ام باشد و همان جا بیفتم بمیرم. این است هزینه ای که من می دهم و تو نمی بینی و یا خودت را به ندیدن می زنی و تو از من هم فراموشکارتری و فراموشی آدم را خلاق تر می کند که چارچوب نگه ندارد. چه می دانم! حوصله ندارم از دست تو و ایده آل هایت.
و حوصله ندارم از دست خودم که هر کار می کنم نمی فهمم "آدم ها به من چه".
این را می نویسم چون می دانم تو این را هم نمی بینی و فراموش می کنی و خودم هم شاید بخوابم و صبح روز بعد فراموش کرده باشم و
درسم را بخوانم!!!
..::یاهو::..
روزهای اول سال نود و یک است و وقتی با روزهای آخر سال نود مقایسه می کنم می بینم انگاری خوشحال تر شده ام. نه اوضاعی بهتر شده و نه امیدی بیشتر شده در من. فقط! فقط! دلم گرم شده است به آدم های درستی که دیده ام و به خوبی هایی که از آدم های غیر ایده آل دیده ام. این خوش بینی نیست! این فقط صدای شکسته شدن یک تعصب دیگر است! صدای شکستن یک ژست فلسفی ست! بله! صدای تعادل است که می شنوی. صدای کسی که از افراط و تفریط ها و ناله کردن ها و پوچ گرایی ها و شکستن هر چه خط و نقش که از قدیم به ارثش رسیده، خسته شده. دیده ام که این آدم هایی که در راهند مثل منِ اپیدمی زده نمی افتند یک گوشه به خودشان بپیچند. شاید این ناله ها صدای یک انرژی و یک ایده است که به عمل منجر نمی شود. انگار به بن بست می خورد و دور می زند و دور خودش می پیچد و دور بر می دارد و داغ می کند و آدم می سوزد و تمام فکرهایش را با خودش می سوزاند.
اصلن می دانی چیست؟ این فقط نا امیدی نیست که دردناک است. امید بستن هم دردناک است. این فقط شکستن نیست که شجاعت می خواهد. ساختن شاید شجاعت بیشتری می خواهد. این بی اعتمادی نیست که هنر است. اعتماد کردن بین این همه بی اعتمادی هنر است. یک نقطه هایی را باید این وسط پیدا کرد و استارت زد. یک نقطه اش همین که من تغییر کرده ام. جسارت پیدا کرده ام. این بار که شروع کنم روی همین پایه ی جسارتم یک تفکر محکمی را می سازم. تو هم برو بنیانت را بساز! ننشین یک گوشه غر بزن و به خودت پیچ بخور و به بغل دستی ات گیر بده! برو خودت را بساز که با این همه که سرت می آورند وسیع باشی و ببخشی و سرسختانه راه خودت را بروی. برو تا اثر فلوکسیتینم ته نکشیده و کل پستم را تکذیب نکرده ام!
..::یاهو::..
وقتی مغز یک ملت را خورده باشی، وقتی یک ملت افسرده روی زمین افتاده باشد، می توانی با تعداد کمی مورچه تمام اجزایش را بگیری بجوی و یک دریغ، که هیچ وقت فکرش را نمی کردی اتفاق می افتد. به همین سادگی! مغز خسته ی من دیگر نمی تواند پی چیزی را بگیرد، کلمات را کش و قوس دهد کنار هم و انگار نقاشی کند توی نوشته هایش. مغز من این روزها کمی حرف حساب می خواهد. می خواهد که بتواند مثل قدیم ها، آدم های حقیر را درک کند و ببخشد. مطمئن است که توی این نفرتی که توی دلش وول می خورد یک اشتباه محاسباتی اتفاق افتاده. فکر می کند که حتمن باید قسمتی از مغزش را تقویت کند، بسازد که بفهمد این دل چه مرگش است و حرف حسابش چیست چرا زمین و زمان را به هم می بافد و الکی قضاوت هایی را که ندارد می کند. یعنی دلش بیاید به زبان حساب عقل و منطق حرفش را بزند بگوید چرا فکر می کند تمام دنیا دارد فرو می ریزد و عقبگرد می کند و چرا فکر می کند کشورش End-Stage شده و دیگر نخواهد توانست فانکشنش را بازیابی کند. چرا این دل، حبسش می شود؟ چرا فکر می کند باید خودش را باریک کند، توی عرض باریک خطوط مرز، خودش را جا دهد که هیچ جا خانه ندارد. چرا وقتی یک آدم پیدا می کند که فکر می کند، یک فریاد از توی دلش بلند شود که این همه فاصله بین مغزها که چه؟ این همه ایزوله شدن و پوسیدن توی تئوری های خام و فکر های فردی و این همه فاصله تا عمل که چه؟ آن وقت هی بنشینی گلّه های سگ ها را تماشا کنی که چه خوب با هم گروه می شوند و چه خوب هر تازه واردی لباس سگ تنش می کند و جاری می شود توی جریان و چه خوب همه چیز را به دست می گیرد. می خواهد که بفهمد به کدام آدم ها و کدام فرمول های سیستمش کور است که هنوز توی تحلیل بدسیاستی ها، بهت زده می شود و حس می گیرد و نفرت می ورزد. شاید وقتی بداند کجای کار است و نقش نداشته اش را بشناسد، دیگر اینقدر بحران های فلسفی و بالا پایین های روحی نگیرد و با سردردهای مغز زائل کن و افسردگی های روح زائل کن دست و پنجه نرم نکند و به آرامی از کنار نوسان های اقتصادی و اجتماعی نزدیکش، معادل جان هزارها آدم، آن هم در همین نزدیکی، عبور کند و دست از اصرار بر پیش فرض ها و حقیقت های نامرئی بردارد و خلاصه بابا جان شاید مثل آدم زندگی اش را بکند و درسش را بخواند. آره! اگر مدتی زبان به دهان بگیرد و کتاب بخواند و ورودی بگیرد! اگر خودش را بسازد! بی همرزم یا با همرزم!
..:: یاهو ::..
مشکلاتی هست که همین طور حل نشده، ignoreشان می کنم. حرف هایی هست که همین طور ناگفته می گذارمشان. کارهایی هستند که هی سعی می کنم بهشان فکر نکنم. آن وقت یک مسیر خطی ایزوله ی مستقیم می گذارم جلوم و بلانسبت مثل خر سرمو می ندازم پایین و گازو می گیرم می رم جلو. آن وقت این مشکلات حل نشده و حرف های ناگفته و کارهای نکرده، یک سنگ می شوند که یکهو جلوی این خر سرعت گرفته ظاهر می شوند. آن وقت است که با مخ می خوری زمین. به این با سَر خوردن زمین های هر چند وقتی عادت کرده ام که یکهو down می شوم می روم توی حیاط طالقانی می نشینم به درخت های بلند نگاه می کنم و سهیل نفیسی، آهنگ شَبُنَه را گوش می دهم (فوق العاده است کارهای این بشر). به سیگار نیفتاده ام هنوز. شاید دیوانه شدم ساعت ها رفتم زیر باران و یا رفتم توچال زیر تگرگ ایستادم و یخ چای خوردم. یا یه چند وقتی می بینی همش نقاشی می کنم و یک موسیقی ای می زنم و می پرم توی بغل انواع زیادی هنر. بله! تو! یک سنگ بزرگ هستی و من تو را ignore می کنم و وحشی می شوم و دیگر کنترل این چاه عمیق توی دلم از دست عقلم خارج می شود که ظاهرش را درست کند. این جور وقت هاست که دلم می خواهد کسی را بزنم، چیزی را بشکنم و سرم را بکوبم به دیوار که دیگر فکری نباشد این وسط! فکر نباشد!
..:: یاهو ::..
گوشه ی بالای صفحه، یک برگ خشک نارنجی، تاب می خورد. بر وزن ریتمی که تویش نت های یک ششم و دو ششم و سه ششم دارد و نت ها تند و تند جایشان را عوض می کنند و لیز می خورند و صدای چکیدن قطره های آب را می دهند. شاید هم ریتم قطار دارند. و شاید هم صدای تپیدن قلب می دهند. وسط صفحه سایه ای روی یک تاب نشسته موهای پیچ خورده ی بلندش را شانه می زند. حرکت های تاب، قیژ و قیژ صدا می کنند. دورتادور صفحه، آجرها جاسازی می شوند و چیده می شوند و مرتب می شوند تا وسط، تا زیر سایه ادامه پیدا می کنند. آری! دوست دارم هی نقش بزنم. هی نت ها را پشت سرهم ردیف کنم. هوای مه آلود کوه را ببلعم. یخ چای بخورم کنار چشمه. آرام باشم تا مهره هایم بیشتر توی هم جا بیفتد. گاهی، گاهی کمی فکر کنم. موسیقی دائم توی گوشم باشد. یک تخت بام داشته باشم و برای همه جا داشته باشم و از همه پذیرایی کنم. هیـــــــــــــــــــــــس! فقط نت ها را دنبال کن و لیز بخور!
دارم پس از مرگ، زندگی می کنم.
..:: یاهو ::..
زهرا؟ زهرا برای چند لحظه امیدوار شده بود. زهرا برای چند لحظه به ساختن فکر کرده بود. زهرا به اشتباه برای چتد لحظه ناامیدی هایش را فراموش کرده بود. در همان چتد لحظه حجم عظیمی از مسئولیت بر شانه هایش فرو ریخت. لرزید. شانه هایش شکست. خرد شد. من فریاد می زدم. زهرای من! زنده بمان! نفس بکش! زهرا چشمانش خیره شده بود. نمی شنید. زهرا از دست رفته بود. زهرا جلوی چشمان من خاکستر شد و ریخت.
من از آن روز در کابوسی از زهرایی که یک روز اندیشید، دست و پا می زنم.
..:: یاهو ::..
زهرا هزار بار می خوابد. هزار بار می رود سفر. هزار بار همه چیز را فراموش می کند. هزار بار چک می کند که از روی تعصب و جو تصمیم نگیرد
و برای بار هزار و یکم دوباره همین راه را انتخاب می کند که رفته!
..:: یاهو ::..
روزهای خالی ای ست برای من. امروز به ویژه خیلی خالی ست از زهرای آن روزهای من که تو الان هستی. این روزها حتی وقتی decompensate می شوم و بغض گلویم را فشار می دهد و من به سختی قورتش می دهم خالی ترم از همیشه. حتی همین روزها که مثل همه ی روزهای دیگر بی نهایت خسته ام. بی نهایت. زندگی نمی کنم فقط زنده مانده ام انگار.
زهرای آن روزها را می بینم که می دود و می خندد و شوخی می کند و بی ادعا می بخشد و دلش برای همه می سوزد و مهربان است و همه را می شناسد و فکر زیاد می کند و درس می خواند و می خواهد خیلی چیزها را تجربه کند و دنبال اشکال کار می گردد و هی امید و خوش بینی خرج می کند و صبر می کند و صبر می کند تا جایی را بسازد و با شیطنت ظریفی از بیرون به خودش نگاه می کند و البته که این ها همه از بیرون است.
زهرا، امروز خسته است و هیچی نمی خواهد و صبرش تمام شده است. هر چند وقت یک مرضی پیدا می کند و آمپرش می رود بالا و گیر می دهد و گیر می دهد و وسواس به خرج می دهد و تکرار می کند و تکراری شده و خودخواه و هر لحظه ممکن است کسی را کنار بگذارد و آدم ها را برای خودش مهره ی کند و برایش مهم نیست که چه بلایی سر آدم های اطرافش می آید و در لحظه و سطحی زنده گی می کند.
زهرا، امروز، از زندگی عقب مانده است و زهرا از دست تک تک آدم هایی که روزگاری دوست می داشته است هم چنان به شدت شاکی ست.
..:: یاهو ::..
می رفت! معمولی که نمی رفت! شتاب می گرفت! پایش نمی کشید! می ایستاد! پیچ می خورد! پایش که نمی کشید می ایستاد و سرش پیچ می خورد و دور می زد و یه هو تاب بر می داشت و داغ می کرد! این دفعه سرش به تخته ای ی گیر کرد و ایستاد و پاهایش رسیدند و جلو رفتند و از تخته رد شدند و سر آزاد شد! گیج مانده بود که کی زده بود پس کله اش! مانده بود به کدام طرف شتاب بگیرد و سرش را باز به کدام تخته بکوبد!
این است روزگار من!
..:: یاهو ::..
سجاده ام را بر می دارم می روم اتاق گوشه ای. مهرم می افتد. تسبیحم می افتد. انگار به تمام من حسودیشان می شود. به بند بند استخوان هایم حسودیشان می شود. انگار عصبیشان می کنم که هار شده اند و می خواهند خرخره ام را بجوند. انگار من دارم برد_برد بازی می کنم و دارند به هر چیزی چنگ می اندازند که نمی دانم چه چیزی را مچاله کنند. چقدر احمقند. چقدر احمقند. و خداوند دشمن را احمق آفرید تا حجت را بر من تمام کند.
اتاق تاریک است. فقط بابا یک چراغ کوچک سبز وصل کرده توی اتاق. جیغ می زنم. جیغ می زنم و از تو می پرسم چرا این طوری همه چیز فرو ریخت. چرا اینقدر احمقانه تاریخ تکرار می شود. انگار تاریخ باید جور دیگری اتفاق می افتاده. عاقلانه تر. کم تابلو تر. می پرسم از تو که چه بر سر بچه های من دارد می آید؟ پدران و مادرانم الان چه حالی دارند در بند آن موجودات حقیر؟ تو که قبل از این که من باشم که بفهمم دعا چیست و خواستن چیست هوایم را داشته ای، هوایشان را داشته باش!!!! مواظبشان باش!!! (نه از آن دعاها که فکر کنی چشمانم را برق امید گرفته. نه! با قیافه ی بهت و بلازدگی و لابه! با قیافه ی بدون چاره ای که انگار فقط اجازه دارد تقدیر را تماشا کند.)
دیگر دلم برای آدم های اطرافم نمی سوزد. برای آدم های حقیری که بعد از این همه حرمت که شکست، بعد این که ظلم فراگیر شد، دارند مو از لجن بیرون می کشند که مثلا لجن ها صاف باشند. هنوز خانه هایشان نشسته اند و یک لحظه بر نمی گردند ببینند اپیدمی جنین هایی را که به خود می پیچند. فقط کافی ست یک لحظه چشم باز کنی! کاش چشمانشان را باز می کردند! هنوز مست بهشت خودشان اند و من نمی دانم چرا نمی بینند این بهشتی که کشیده اند کج است! اه!
دیگر دلم برای آدم ها نمی سوزد که معامله می کنند و برای حفظ آن چه که فکر می کنند باید باشد هر غلطی می کنند و هی غلط هایشان را استثنا می کنند و روی هر غلطی سرپوش می گذارند و توجیه می کنند و توجیه می کنند. چرا آدم ها جایشان را توی این مقتل پیدا نمی کنند؟؟؟ آه خدا! چند دقیقه مانده؟
من هنوز در عجبم. از روزها که با وجود این همه بی حرمتی شب می شود. از سقفی که روی سرم ایستاده و روی سرم خراب نمی شود. از شب ها که رویمان می شود بخوابیم و از روز ها که توی چشمان آخرالزمان زده ها نگاه کنیم و مسخره های روزمره مان را ادامه دهیم. می دانی؟ هیچ وقت توی دنیایم آدم ها این قدر از هم جدا نبوده اند.
کسی می گوید برویم. بر که می گردم می بینم دیگر کاری ندارم این جا. دیگر چیزی را نمی خواهم بسازم. دیگر کسانی را دوست نمی دارم. این نمایشنامه کاملا تمام شده است. می روم وسایلم را جمع کنم.
پ.ن: از وارد شدن به بیست و چهار دارم می ترسم. حواسم به چه باید باشد؟