٧:٥۳ ‎ب.ظ ۱۳ دی ۱۳٩٠

..::یاهو::..

وقتی مغز یک ملت را خورده باشی، وقتی یک ملت افسرده روی زمین افتاده باشد، می توانی با تعداد کمی مورچه تمام اجزایش را بگیری بجوی و یک دریغ، که هیچ وقت فکرش را نمی کردی اتفاق می افتد. به همین سادگی! مغز خسته ی من دیگر نمی تواند پی چیزی را بگیرد، کلمات را کش و قوس دهد کنار هم و انگار نقاشی کند توی نوشته هایش. مغز من این روزها کمی حرف حساب می خواهد. می خواهد که بتواند مثل قدیم ها، آدم های حقیر را درک کند و ببخشد. مطمئن است که توی این نفرتی که توی دلش وول می خورد یک اشتباه محاسباتی اتفاق افتاده. فکر می کند که حتمن باید قسمتی از مغزش را تقویت کند، بسازد که بفهمد این دل چه مرگش است و حرف حسابش چیست چرا زمین و زمان را به هم می بافد و الکی قضاوت هایی را که ندارد می کند. یعنی دلش بیاید به زبان حساب عقل و منطق حرفش را بزند بگوید چرا فکر می کند تمام دنیا دارد فرو می ریزد و عقبگرد می کند و چرا فکر می کند کشورش End-Stage شده و دیگر نخواهد توانست فانکشنش را بازیابی کند. چرا این دل، حبسش می شود؟ چرا فکر می کند باید خودش را باریک کند، توی عرض باریک خطوط مرز، خودش را جا دهد که هیچ جا خانه ندارد. چرا وقتی یک آدم پیدا می کند که فکر می کند، یک فریاد از توی دلش بلند شود که این همه فاصله بین مغزها که چه؟ این همه ایزوله شدن و پوسیدن توی تئوری های خام و فکر های فردی و این همه فاصله تا عمل که چه؟ آن وقت هی بنشینی گلّه های سگ ها را تماشا کنی که چه خوب با هم گروه می شوند و چه خوب هر تازه واردی لباس سگ تنش می کند و جاری می شود توی جریان و چه خوب همه چیز را به دست می گیرد. می خواهد که بفهمد به کدام آدم ها و کدام فرمول های سیستمش کور است که هنوز توی تحلیل بدسیاستی ها، بهت زده می شود و حس می گیرد و نفرت می ورزد. شاید وقتی بداند کجای کار است و نقش نداشته اش را بشناسد، دیگر اینقدر بحران های فلسفی و بالا پایین های روحی نگیرد و با سردردهای مغز زائل کن و افسردگی های روح زائل کن دست و پنجه نرم نکند و به آرامی از کنار نوسان های اقتصادی و اجتماعی نزدیکش، معادل جان هزارها آدم، آن هم در همین نزدیکی، عبور کند و دست از اصرار بر پیش فرض ها و حقیقت های نامرئی بردارد و خلاصه بابا جان شاید مثل آدم زندگی اش را بکند و درسش را بخواند. آره! اگر مدتی زبان به دهان بگیرد و کتاب بخواند و ورودی بگیرد! اگر خودش را بسازد! بی همرزم یا با همرزم!






۱:٤۳ ‎ب.ظ ۳ آذر ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

مشکلاتی هست که همین طور حل نشده، ignoreشان می کنم. حرف هایی هست که همین طور ناگفته می گذارمشان. کارهایی هستند که هی سعی می کنم بهشان فکر نکنم. آن وقت یک مسیر خطی ایزوله ی مستقیم می گذارم جلوم و بلانسبت مثل خر سرمو می ندازم پایین و گازو می گیرم می رم جلو. آن وقت این مشکلات حل نشده و حرف های ناگفته و کارهای نکرده، یک سنگ می شوند که یکهو جلوی این خر سرعت گرفته ظاهر می شوند. آن وقت است که با مخ می خوری زمین. به این با سَر خوردن زمین های هر چند وقتی عادت کرده ام که یکهو down می شوم می روم توی حیاط طالقانی می نشینم به درخت های بلند نگاه می کنم و سهیل نفیسی، آهنگ شَبُنَه را گوش می دهم (فوق العاده است کارهای این بشر). به سیگار نیفتاده ام هنوز. شاید دیوانه شدم ساعت ها رفتم زیر باران و یا رفتم توچال زیر تگرگ ایستادم و یخ چای خوردم. یا یه چند وقتی می بینی همش نقاشی می کنم و یک موسیقی ای می زنم و می پرم توی بغل انواع زیادی هنر. بله! تو! یک سنگ بزرگ هستی و من تو را ignore می کنم و وحشی می شوم و دیگر کنترل این چاه عمیق توی دلم از دست عقلم خارج می شود که ظاهرش را درست کند. این جور وقت هاست که دلم می خواهد کسی را بزنم، چیزی را بشکنم و سرم را بکوبم به دیوار که دیگر فکری نباشد این وسط! فکر نباشد!






۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ۳٠ آبان ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

گوشه ی بالای صفحه، یک برگ خشک نارنجی، تاب می خورد. بر وزن ریتمی که تویش نت های یک ششم و دو ششم و سه ششم دارد و نت ها تند و تند جایشان را عوض می کنند و لیز می خورند و صدای چکیدن قطره های آب را می دهند. شاید هم ریتم قطار دارند. و شاید هم صدای تپیدن قلب می دهند.  وسط صفحه سایه ای روی یک تاب نشسته موهای پیچ خورده ی بلندش را شانه می زند. حرکت های تاب، قیژ و قیژ صدا می کنند. دورتادور صفحه، آجرها جاسازی می شوند و چیده می شوند و مرتب می شوند تا وسط، تا زیر سایه ادامه پیدا می کنند. آری! دوست دارم هی نقش بزنم. هی نت ها را پشت سرهم ردیف کنم. هوای مه آلود کوه را ببلعم. یخ چای بخورم کنار چشمه. آرام باشم تا مهره هایم بیشتر توی هم جا بیفتد. گاهی، گاهی کمی فکر کنم. موسیقی دائم توی گوشم باشد. یک تخت بام داشته باشم و برای همه جا داشته باشم و از همه پذیرایی کنم. هیـــــــــــــــــــــــس! فقط نت ها را دنبال کن و لیز بخور!

دارم پس از مرگ، زندگی می کنم.






٤:۱۳ ‎ب.ظ ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

زهرا؟ زهرا برای چند لحظه امیدوار شده بود. زهرا برای چند لحظه به ساختن فکر کرده بود. زهرا به اشتباه برای چتد لحظه ناامیدی هایش را فراموش کرده بود. در همان چتد لحظه حجم عظیمی از مسئولیت بر شانه هایش فرو ریخت.  لرزید. شانه هایش شکست. خرد شد. من فریاد می زدم. زهرای من! زنده بمان! نفس بکش! زهرا چشمانش خیره شده بود. نمی شنید. زهرا از دست رفته بود. زهرا جلوی چشمان من خاکستر شد و ریخت.

من از آن روز در کابوسی از زهرایی که یک روز اندیشید، دست و پا می زنم.






٦:٥٤ ‎ب.ظ ۱٥ خرداد ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

زهرا هزار بار می خوابد. هزار بار می رود سفر. هزار بار همه چیز را فراموش می کند. هزار بار چک می کند که از روی تعصب و جو تصمیم نگیرد

و برای بار هزار و یکم دوباره همین راه را انتخاب می کند که رفته!






۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

روزهای خالی ای ست برای من. امروز به ویژه خیلی خالی ست از زهرای آن روزهای من که تو الان هستی. این روزها حتی وقتی decompensate می شوم و بغض گلویم را فشار می دهد و من به سختی قورتش می دهم خالی ترم از همیشه. حتی همین روزها که مثل همه ی روزهای دیگر بی نهایت خسته ام. بی نهایت. زندگی نمی کنم فقط زنده مانده ام انگار.

زهرای آن روزها را می بینم که می دود و می خندد و شوخی می کند و بی ادعا می بخشد و دلش برای همه می سوزد و مهربان است و همه را می شناسد و فکر زیاد می کند و درس می خواند و می خواهد خیلی چیزها را تجربه کند و دنبال اشکال کار می گردد و هی امید و خوش بینی خرج می کند و صبر می کند و صبر می کند تا جایی را بسازد و با شیطنت ظریفی از بیرون به خودش نگاه می کند و البته که این ها همه از بیرون است.

زهرا، امروز خسته است و هیچی نمی خواهد و صبرش تمام شده است. هر چند وقت یک مرضی پیدا می کند و آمپرش می رود بالا و گیر می دهد و گیر می دهد و وسواس به خرج می دهد و تکرار می کند و تکراری شده و خودخواه و هر لحظه ممکن است کسی را کنار بگذارد و آدم ها را برای خودش مهره ی کند و برایش مهم نیست که چه بلایی سر آدم های اطرافش می آید و در لحظه و سطحی زنده گی می کند.

زهرا، امروز، از زندگی عقب مانده است و زهرا از دست تک تک آدم هایی که روزگاری دوست می داشته است هم چنان به شدت شاکی ست.






٧:۳٤ ‎ب.ظ ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

می رفت! معمولی که نمی رفت! شتاب می گرفت! پایش نمی کشید! می ایستاد! پیچ می خورد! پایش که نمی کشید می ایستاد و سرش پیچ می خورد و دور می زد و یه هو تاب بر می داشت و داغ می کرد! این دفعه سرش به تخته ای ی گیر کرد و ایستاد و پاهایش رسیدند و جلو رفتند و از تخته رد شدند و سر آزاد شد! گیج مانده بود که کی زده بود پس کله اش! مانده بود به کدام طرف شتاب بگیرد و سرش را باز به کدام تخته بکوبد!

این است روزگار من!






٩:٢٠ ‎ب.ظ ٢۸ بهمن ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

سجاده ام را بر می دارم می روم اتاق گوشه ای. مهرم می افتد. تسبیحم می افتد. انگار به تمام من حسودیشان می شود. به بند بند استخوان هایم حسودیشان می شود. انگار عصبیشان می کنم که هار شده اند و می خواهند خرخره ام را بجوند. انگار من دارم برد_برد بازی می کنم و دارند به هر چیزی چنگ می اندازند که نمی دانم چه چیزی را مچاله کنند. چقدر احمقند. چقدر احمقند. و خداوند دشمن را احمق آفرید تا حجت را بر من تمام کند.

اتاق تاریک است. فقط بابا یک چراغ کوچک سبز وصل کرده توی اتاق. جیغ می زنم. جیغ می زنم و از تو می پرسم چرا این طوری همه چیز فرو ریخت. چرا اینقدر احمقانه تاریخ تکرار می شود. انگار تاریخ باید جور دیگری اتفاق می افتاده. عاقلانه تر. کم تابلو تر. می پرسم از تو که چه بر سر بچه های من دارد می آید؟ پدران و مادرانم الان چه حالی دارند در بند آن موجودات حقیر؟ تو که قبل از این که من باشم که بفهمم دعا چیست و خواستن چیست هوایم را داشته ای، هوایشان را داشته باش!!!! مواظبشان باش!!! (نه از آن دعاها که فکر کنی چشمانم را برق امید گرفته. نه! با قیافه ی بهت و بلازدگی و لابه! با قیافه ی بدون چاره ای که انگار فقط اجازه دارد تقدیر را تماشا کند.)

دیگر دلم برای آدم های اطرافم نمی سوزد. برای آدم های حقیری که بعد از این همه حرمت که شکست، بعد این که ظلم فراگیر شد، دارند مو از لجن بیرون می کشند که مثلا لجن ها صاف باشند. هنوز خانه هایشان نشسته اند و یک لحظه بر نمی گردند ببینند اپیدمی جنین هایی را که به خود می پیچند. فقط کافی ست یک لحظه چشم باز کنی! کاش چشمانشان را باز می کردند! هنوز مست بهشت خودشان اند و من نمی دانم چرا نمی بینند این بهشتی که کشیده اند کج است! اه!

دیگر دلم برای آدم ها نمی سوزد که معامله می کنند و برای حفظ آن چه که فکر می کنند باید باشد هر غلطی می کنند و هی غلط هایشان را استثنا می کنند و روی هر غلطی سرپوش می گذارند و توجیه می کنند و توجیه می کنند. چرا آدم ها جایشان را توی این مقتل پیدا نمی کنند؟؟؟ آه خدا! چند دقیقه مانده؟

من هنوز در عجبم. از روزها که با وجود این همه بی حرمتی شب می شود. از سقفی که روی سرم ایستاده و روی سرم خراب نمی شود. از شب ها که رویمان می شود بخوابیم و از روز ها که توی چشمان آخرالزمان زده ها نگاه کنیم و مسخره های روزمره مان را ادامه دهیم. می دانی؟ هیچ وقت توی دنیایم آدم ها این قدر از هم جدا نبوده اند.

کسی می گوید برویم. بر که می گردم می بینم دیگر کاری ندارم این جا. دیگر چیزی را نمی خواهم بسازم. دیگر کسانی را دوست نمی دارم. این نمایشنامه کاملا تمام شده است. می روم وسایلم را جمع کنم.

پ.ن: از وارد شدن به بیست و چهار دارم می ترسم. حواسم به چه باید باشد؟






۳:٤۳ ‎ب.ظ ۱٧ آذر ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

پ.ن: صبح زود راه افتادم که قبل کلاس برم پیش آقای غیاثی. پرستارا داشتن شیفت تحویل می دادن! می رم می بینم گوشه ی دهن آقای غیاثی زخمه (توجه به این مسائل ریز تو این شرایط نمی دونم جزء کدوم بیماری های روانی طبقه بندی می شه!) می رم به پرستارش می گم! می گه الان دهان شویه می یارم. امروز آقای غیاثی خیلی آروم تره! تکون نمی خوره. فشارش حتی پایین تر از دیروزه! حدودا پنجاه رو بیسته! دوپامین و نوراپی نفرین با هم می گیره! دوپامینشو هولد می کنن! آنوریکه! باید دیالیزش کنن ولی به خاطر فشار پایینش می گن نمی شه! ساعت ٨ می شه. راه می افتم می رم به سمت پژوهشکده غدد!

ساعت ١١ - پسرش زنگ می زنه. از کلاس می یام بیرون! می گه خانوم دکتر من دیشب تا ساعت ٣ پیشش بودم! تمام دیروز تا صبح رو می گه و من می گم من صبح دیدمشون! بعد می گه صبح گفتن ساعت هشت قلبش وایساده! سکته کرده! می گم ٨؟؟؟!؟!!؟!! مکث می کنه! می گه احیاش کردن! برنگشت!

حیروووونم!!! می زنگم به فا! به طرز وحشتناکی دارم می لرزم! دو دستی موبایلو گرفتم که بتونم اس ام اس بزنم!! کلاس تموم شده! می رم تو یهو می شینم رو زمین! زار می زنم! هانیه زنگ می زنه و من آرزو می کنم کاش اینجا بود! می گم هانیه! داغونم! تا آخرین لحظه ها اونجا بودم! ساعت ١٢ امتحان فارما دارم! نمی فهممم چه جوری امتحان می دم! بنده خدایی می پرسه معلم چی بود؟ می مونم! مهم نیست معلم چی بود! فائزه خوب می گه : پیرمرد چشم ما بود!






٤:۳٦ ‎ب.ظ ۱٦ آذر ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

نیوشا می ره تو ببینه آقای غیاثی واقعا آی سی یو اینجاست یا نه! می گه اسمش محمد بود؟ می گم نمی دونم! می گه تخت ١٠ محمد غیاثیه! انگار رانده و سر همین تخت جمعن! سریع می ریم که از وضعیتش یه چیزایی دستگیرمون شه! یهو که چشمم می افته بهش باوم نمی شه این همون آقای غیاثی خودمونه که این طوری افتاده رو تخت و این همه سیم و لوله بهش وصله! به صورتش خیره شدم و انتظار دارم پاشه بخنده و شوخی کنه! از همون شوخیهایی که تو عکس تکی های جشن می کرد! اما آقای غیاثی محل نمی ذاره! یعنی نه که محل نذاره! چشماش نیمه بازه! تنهایی تفس نمی کشه! فشارش خیلی پایینه! شصت و پنج رو بیست و سه است! قندشم پایینه! هفتاده! می گن خیلی کمتر بوده! پاهاش یخ کرده و سیاه شده! به نیوشا می گم بریم باهاش حرف بزنیم! می گم نیوشا تو صداش بزن من نمی تونم!!! : آقای غیاثی! آقای غیاثی!!! می گم: آقای غیاثی ما از شاگرداتونیم .. مکث می کنم .. یعنی می مونم .. آقای غیاثی! همه ی بچه ها دارن دعاتون می کنن! ایشاللا زودتر خوب شین!!! فرار می کنم!! توی این فضای سنگین نمی شه موند! می رم بیرون زار می زنم!! کی رو دارم گول می زنم؟ خودمو یا آقای غیاثی رو؟ من .. من فقط دعا می کنم که آروم باشه و سختی این وضعیتو حس نکنه!! آروم باش آقای غیاثی مهربون!!!!

سپسیس کرده! قلبش ضعیف شده! کلیه اش هم! اصلش که مشکل کبدشه که سیروز شدید داره! آسیت داره و شکمش شدیدا تندره! خوتریزی معده داره! برای یه نفسی که منو تو چه مفتی می کشیم از تمام تنش استفاده می کنه! هر چتد دقه یه بار می پره انگار که خواب بد می بینه! مشاوره ی جراحی می گه که قابل جراحی نیست! می گن مرتالیته ی وضعیت الانش حدود هشتاد درصده! می خوام یه کاری بکنم و این جور موقع ها خیلی موقع های بدیه که تو هر جوری شده باید یه کاری بکنی و هیچ کاری از دستت بر نمی یاد! آروم باش آقای غیاثی مهربون!!!!

همراه آقای غیاثی (پسرش) تا کجا می ره تا نوراپی نفرین پیدا کنه! می رم به مسئول آی سی یو می گم شمارمو یادداشت کنه! تو لیست همراها منو می نویسه! می گم هر کاری لازم باشه بهمون خبر بدین ما انجام می دیم!  ٢ ساعت بعد پسر آقای غیاثی می رسه! نور اپی نفرین رو تزریق می کنن! حالا فشارش بهتر شده حدودای هشتاد رو شصته! ناخودآگاه لبختد می زنم به مانیتور! حالا گلوکز ۵٠ درصد می خواد که نیست! یعنی هر چی داروخوته ها رو زنگ می زنیم ندارن! می گن اصن چیزی نیست که کم باشه! ٢٠ درصدم شد اشکال نداره! دوباره پسر اقای غیاثی می ره دنبال گلوکز!

دلم نمی یاد برم سر کلاس! همین طوری وایسادم زل زدم بهش! دلم می خواد حرف بزنه! شایدم می خواد اما توانشو نداره! دیگه همه پرستارا در جریان قرار گرفتن که فلانی یه استاژره که شاگرد آقای غیاثی بوده و بهش کاری ندارن! ساعت ملاقاته! همراهای بیمار از پشت شیشه ی قهوه ای بالای سر آقای غیاثی دارن نگاش می کنن! احتمالا فکر می کنن این دفعه هم مثل هر دفعه است که چتد روز بستری می شد و چند تا از رگای معده شو با بیهوشی موضعی می بستن! یه جورایی می خوام بهشون بگم که این دفعه فرق می کنه! دلم نمی یاد! می رم و می گم اگه کمکی خواستن تماس بگیرن!

می رم پیش بچه های گوارش .. هی می پرسم از سیروز از این که کجاشو می شه برگدوند!  این تقدیر سنگین کوتاه نمی یاد! همین طوری وایساده زل زده به من که تسلیم شم!